تبليغاتX
بارون بهاری
به چشمانت بیاموز که هرکس شایسته ی نگاه نیست
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر
 سرش میکشم،
میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»
برای دلم، گاهی پدر میشوم،
 خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم،
 میبرمش به باغ رویا...
خودم از دست من خسته ست...!!!




جاننننن اینجا چرا این شکلی‌ شده، قالبم کوو???????


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 6:24 PM  توسط نرگس ‌ | 


سایه حق

سلام عشق


سعادت روح


سلامت تن


سرمستی بهار


سکوت دعا


سرور جاودانه


این است هفت سين
آریایی

نوروز مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 5:25 PM  توسط نرگس ‌ | 

صبح مثل همیشه قبل از اینکه از خونه برم بیرون کامپیوتر روشن بود و

رادیو جوان ترانه بهار هایده پخش میکرد، داشتم از پنجرهٔ اتاقم به حرکت

مرغابیاتوی آب نگاه می‌کردم خیلی‌ چیزا یادم افتاد.  یهو دلم گرفت یادم

افتاد که یک هفته تا عید مونده، یادم افتاد که این چهارمین عید،

یادم افتاد که بهاردیگه کم کم داره میاد و اینجا فقط اسم بهار روشه، یادم

افتاد که دلم هوس خونه تکونی و خرید عید کرده یادم افتاد که هوای

اینجا ابری و سرد، هوای ایران بهاری و دلنشین، یادم افتاد که اونجا پر

از شور و هیجان اومدن بهار و اینجا آروم آروم, یادم افتاد که اونجا بوی

‌عیدرو با تمام وجودت احساس میکنی‌ اما اینجا...


بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
اسمان ابی و ابر سپید برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه های شوق پرستوهای شاد
...خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار*



. وقتی‌ گفتی‌ اگه خبر بدن که دیگه نیستی‌ من چی‌ می‌کنم، تمام صحنه‌ها مثل یه

فیلم کوتاه اومدن جلوی چشمام. از لحظهٔ خاکسپاری تا...

خودمو تو اون لحظه‌ای حس کردم که بجای تو با سنگ قبرت حرف میزنم، خودمو تنهای

تنها حس کردم سالها بدون تو ,خیلی‌ بی‌ معرفتم نه

. اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود...

*فريدون مشيري


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 12:41 PM  توسط نرگس ‌ | 
 

یه شارژ اساسی احتیاج دارم، سنسورام داغ کردن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 12:58 PM  توسط نرگس ‌ | 

دختران دشت!


دختران انتظار!


دختران اميد تنگ


در دشت بي كران،


و آرزوهاي بيكران


در خلق هاي تنگ!


دختران خيال آلاچيق نو


در آلاچيق هائي كه صد سال! ـ


از زره جامه تان اگر بشكوفيد


باد ديوانه


يال بلند اسب تمنا را

آشفته كرد خواهد . . .




دختران رود گل آلود!


دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!


دختران عشق هاي دور


روز سكوت و كار

شب هاي خستگي!


دختران روز

بي خستگي دويدن،


شب

سرشكستگي! ـ


در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق ـ


در رقص راهبانة شكرانة كدام


آتش زداي كام


بازوان فواره ئي تان راخواهيد برفراشت؟



افسوس!

موها، نگاه ها


به عبث

عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند.



دختران رفت و آمد


در دشت مه زده!


دختران شرم

شبنم


افتادگي


رمه! ـ


از زخم قلب آبائي


در سينة كدام شما خون چكيده است؟


پستانتان، كدام شما


گل داده در بهار بلوغش؟


لب هايتان كدام شما


لب هايتان كدام



ـ بگوئيد! ـ


در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه ئي؟


شب ها تار نم نم باران ـ كه نيست كار ـ


اكنون كدام يك ز شما


بيدار مي مانيد


در بستر خشونت نوميدي


در بستر فشردة دلتنگي


در بستر تفكر پر درد رازتان


تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ


بدرخشاند


تا ديرگاه، شعلة آتش را


در چشم بازتان؟




بين شما كدام

ـ بگوئيد! ـ


بين شما كدام


صيقل مي دهيد


سلاح آبائي را


براي


روز

انتقام؟



هیس نخند حرف نزن بمیر

چرا؟

تحریک میشود جنس مخالف

هیس نخند حرف نزن بمیر

چرا؟

به گناه می‌افتاد جنس مخالف

هیس نخند حرف نزن بمیر

چرا؟

تحریک شدن و به گناه افتادن جنس مخالف مساوی است با لکه دار شدنت...

                                    

شبه انسان بالا می آورم گاهی...

به مناسبت روز جهانی زن این شعر شاملو تقدیم به همهٔ زنان مادران و دختران ایران زمینم



+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 2:56 PM  توسط نرگس ‌ | 

...






شاید بعد این نقطه چین پر شد اما الان حتی حوصلهٔ خودمم ندارم چه برسه به, اگه دلتون

خواست پرش کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 9:48 PM  توسط نرگس ‌ | 

تو عمرم یه روز می‌خواستم پادشاهی کنم، اونم نمیذارن که.

 یکی‌ نیست بگه بابا آخه منم رویای پادشاهی در سر دارم

( چرا کسی‌ حرف ما جوونا رو نمیفهمه بعد میگن چرا رفتی‌

 معتاد شدی). آخه کی‌ روز تولد ش واسه مهمون غذا میپزه،

 اونم چی‌ وقتی‌ خسته و کوفته از سر کار میای، اونم چی‌ تازه

 وقتی‌ روز تعطیل مجبوری کار کنی‌. اصلا چرا آدم باید روز 

تولدش کار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم تو اتوبوس خاطرات سه سال و نیم پیش 

رو مرور می‌کردم، از مرور خاطرات گاهی لبخند میزدم،

 گاهی غمگین میشدم و گاهی همون لبخنده تبدیل به تلخی‌

 میشد.  سه سال و نیم یعنی‌ زمانی‌ که تو اوج جوونی‌  بچگی‌

 و خامی هستی‌(شایدم من اینجوری فکر می‌کنم) تو این

 مدت خیلی‌ چیزا یاد گرفتم، زندگی‌ و تنهائی‌ خیلی‌ درسا

 بهم داد که بضعیاش خیلی‌ دردناک بود که حتی فکر کردن

 بهشون اذیتم می‌کنه، شاید به خاطره همین درسا است

 که میگن عوض شدم(حالا بد یا خوب نمیدونم).

شاید اگه منو بعد از چند سال ببینی‌ متوجه تفاوتا بشی‌.

 فقط اینو می‌دونم که خیلی‌ خسته‌ام دلم یه جای امن و آروم

 می‌خواد مثل خونمون. بزرگ شدن خیلی‌ سخته...

بی‌خیال بیشتر از این ادامه بدم اشک خودمو در میارم.

 کجا بودم آها داشتم غر میزدم که آخه کی‌ روز تولدش...

یکی‌ به این داداش محترم من بگه که آدم واسه تولد

 یکی‌ یدونه خواهرشغذا درست میکنه، نه اینکه زنگ می‌زنه 

بگه چی‌ می‌خوای درست کنی‌؟؟؟ فک کنننن.

 اگه پیش مامانم بودم برام هرچی‌ می‌خواستم میپخت

 از اون کیکای خشمزشم درست میکرد، بعدشم بهترین 

دوستت بهت زنگ میزد کلی‌ باهم حرف میزدین بعدم قرار

 میذاشتین که همدیگرو ببینید بازم مثل همیشه کلی‌ حرف

 برای گفتن دارید و برای اینکه حرفاتون یادتون نره سر فصل

 بر میدارید(یادته) تو از گندایی که زدی میگی‌ اون از 

خرابکاریاش میگه بعدم میشینید فکر می‌کنید یجوری  

خرابکاریاتون درست کنید(یادته بچه‌ها میخواستن از کارمون

 سر در بیارن آخرشم نفهمیدن:D)

چقدر دلم برات تنگ شده فکر میکنی‌ چندتا تولد دیگه 

باید بیاد و بره تا دوباره همچی‌ بشه مثل قدیما...

این همه مقدمه چیدم و غر زدم(حالا هرکی‌ منو نشناسه

 میگه آه‌ه‌ه‌ه چه غر غرو اما یه زمانی‌ آدم باید غر بزنه

 مخصوصا روز تولدشD) که بگم تولدمه...


چی‌ کادوو یادتون رفت نه بابا اختیار دارید همین که

 تشریف آوردین کلی‌ ارزش داره;)




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 0:58 AM  توسط نرگس ‌ | 


 


بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد



بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را می نويسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد



انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد آن ندارد



بنويس کی آن مرد در باران مي آيد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد



ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد


غلامعلی شکوهیان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 0:44 AM  توسط نرگس ‌ | 


روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد


مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


                                      وحشی بافقی  


اگه گفتین چی‌ دلم می‌خواد، کاش الان...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 11:19 PM  توسط نرگس ‌ | 


امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها

وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به

شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ

و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که :

           همانا تو خود پدر شیاطینی ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 10:57 PM  توسط نرگس ‌ |